خرید بک لینک

درباره سایت

زمستان

افسوس می خورم ... چرا ؟ چرا با رفتن تو ... بهار می آید ؟ آمدی در سرمای زمستان ... به سردی زمستان بودی ... به غم انگیزی شبهای تنهایی ... به خشکی برف ... می روی ... بهار می آید ... به نظر معامله ی خوبی است ... امید آن دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ... چه امید مبهمی ... گردش روزگار خطا ندارد ... زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند ...

امکانات وب

ذهنی زمستانی لازم است
تایخبندان و شاخه ی درختان کاج را ببینی
که زبر و زمخت شده اند از برف ها

زمان درازی باید سرما خورد
تاسروهای کوهی را دید که از یخ آویز بسته
و صنوبرهای کهنه را در دور دست نگاه کرد

حالا خورشیدنیمه سرد
و شما که نباید فکر کنید به غصه ی صدای زوزه ی باد در خش خش برگها
به صدای زمین
زمینی پر از این بادها که در برهوتش جاری اند

کسی در برف دارد می شنود
او خود هیچ است و هیچی خود را نگاه می کند
هیچی را که نیست جایی
هیچی را که وجود دارد.

برچسب: شعر زمستانی,زمستان, نویسنده: شهر زمستان تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1391 ساعت: 19:32

صفحه بندی